عـشــــــق گمشده
تـو را براي تـو دوســـت درام . . . و زندگي را براي نفس هاي تو
درباره وبلاگ


تقديم بـه صاحب چشــمــاني ڪـه آرامش قلب من است و صدايش دلنشين ترين ترانه من است. اَز بودنت برايم عادتي ساختي كه بي تو بودن را باور ندارم چه خوب شد كه بدنيا اودي و چه خوب تر شد كه دنياي من شدي... هميشه بدان كه تا ابد دوست دارم تقدیم به عزیز دلم مهناز که نمیدونه چقد دوسش دارم

پیوندهای روزانه
نمايش تمام پیوندها



مرجع وبلاگ نویسان جوان

ハート

はーと 2

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
پنج شنبه 6 شهريور 1393برچسب:, :: 10:3 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

برایــــم کــَـف زدنــــد ، در آغوشـَـم گرفتنــــد …
تاییــــد و تشویقــَـم کردنــــد ...
کــــه آخــر فرامــ.ــوشتــــ کــــــردم …
دیگــــر تــــا ابـ.َـد بر لـَـبانــــم
لبخنــدی تــَـصنعـی مهمـــــان استــــ …
امــــا بیــن ِ خــودمـــــان باشــد …
هنــوز تنهــ.ــا عزیــــ♥ـــــزم تــ…ُــو هسـتــی .........!

 
دو شنبه 20 مرداد 1393برچسب:, :: 12:30 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

 

 

شاد باش 

نه یک روز هزاران سال

بگذار آوازه شاد بودنت

چنان در شهر بپیچد

که روسیاه شوند

آنانکه بر سر غمگین کردنت شرط بسته بود

 

 
پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:, :: 13:44 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا
خدایا ...

حواست به گریه های پنهانی ام در این تاریکی مطلق اتاق هست ؟!

یا تو هم فکرمیکنی خوابم ؟؟
 
شنبه 14 تير 1393برچسب:, :: 19:6 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

 

 

 

 

شاید آرام تر میشدم ...

 

فقط و فقط ...

 

اگر میفهمیدی ...

 

حرفهایم به همین راحتی که میخوانی ...

 

 

نوشته نشده اند ...

 
شنبه 14 تير 1393برچسب:, :: 18:53 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

 

 

 

گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

 

و نـــــــــــه خنــــــــده

 

نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــد

 

و نـــــــه سکــــــــوت

 

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

 

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی

 

خدایــــــا

 

تنهـــــا تــــو را دارم

 

تنهـــــــایم مگـــــــذار...

 

 
جمعه 30 خرداد 1393برچسب:, :: 14:53 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

تو رو خدا میشه یادم کنی "آخه قبرم تو کویره غروب ها دلم میگیره "؟!

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید ...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم ...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد ...

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود ... بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره بخاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت ...

بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد ...

دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند ...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید.... صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد تا بگوید :

" دوستت دارم "

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید .... خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم ....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد ...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید ، باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند ... نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود ...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت... تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم ... نوشتم :

" دوستت دارم "

" و نوشتم :  تو نیز دوستم بدار "

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود .... من روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام ...

روزی که ره گذری غریبه گردنبندی  روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد ... قبر را روی آن قرار خواهد داد ...

روی تپه ای که دور از شهر است و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد... تپه ای در دل بيابان ...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد

من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام ...

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد ...

بعد از مرگم چه کسی فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند ؟

بعد از مرگم چه کسی با اشک چشمانش غبار تنهايی را از قبرم را می شوید ؟

بعد از مرگم چه کسی گیتار خودم را به دست ميگيرد آوازه رفتنم را می خواند ؟ ...

گیتاری که با آن روز و شب آوازه دوست داشتنت را خواندم 

بعد از مرگم چه کسی برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود ؟

بعد از مرگم چه کسی به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد میکند مرا؟ 

بعد از مرگم چه کسی ... ؟!

 یادم کن ... آخه قبرم تو کویره ... غروب ها دلم میگیره ... ؟!

 
دو شنبه 26 خرداد 1393برچسب:, :: 11:51 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

باهـــــام دعــــوا کــــن
 
باهــــام قهــــر کــــن
 
حرصــــم و در بیـــار
 
بهونـــــه بگــــیر
 
تــــازه اجــــازه داری اشکمــــــو
 
بعضـــــی وقتــــا در بـــــیاری
 
اماحق نداری هیچوقت بری

 

 

 

 
سه شنبه 13 خرداد 1393برچسب:, :: 11:51 :: نويسنده : مــهــنــاز و رضــــا

به گوشش برسانید که خودش بازی را باخت نه من

من کسی را از دست دادم که ذره ای دوستم نداشت

اما او مردی بود که من دیوانه وار عاشقش بودم مرا رها کرد رفت

ببینمت گو نه هایت خیس است باز با این رفیق نا بابت

نامش چه بود

باران

باز با باران قدم زدی ؟هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی

همدم خوبی نیست برای دردها

فقط دلتنگی هایت را خیس  خیس تر می کند

کجا رفتی  رضا

تو شدی باران رهایم کردی رفتی

رضا

 

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد